۹خرداد
ابراهیم دیده ور - ابراهیم ماید - بوخلیل

معرفی هنرمندی ناشناس، ابراهیم دیده ور

نامش ابراهیم، شهرتش دیده ور و پیشه اش نوازندگیست. ساکن روستای کوچکیست به نام مچاهیل در جنوب ایران، استان هرمزگان. ابراهیم نی انبان می نوازد و میراث بر بزرگان نی انبان جنوب است. این جنوب شامل نواحی غربی هرمزگان و نواحی شرقی بوشهر میشود.

نی انبان اینجا با نی انبان بوشهر فرق دارد، ریتم، سرعت، صدا. تقریبا ناشناخته و دست نخورده باقی مانده که امید دارم بتوان لایه هایی از تاریخ و فلسفه اش را شکافت و بازگو کرد. مراسمش حال و هوای عرفانی دارد. رقصش همچنین، گویی که موسیقی تو را به سفری در مکان و زمان میبرد. در میان داستان های نوا شده ی نسل های پیشین.

دلم تنگ صدای نی انبان و نوای پنجه های ابراهیم است.

Ebrahim Didehvar is a bagpipe (Habban) player in West of Hormozgan province. He lives in a small village called Machahil but he has a huge gift and legacy which made him one of the best Habban .player in region even in the world which I truly believe he is but the fact is that still no one has discovered him

۱۲تیر
سفر به روستاهای کورد نشین، کرمانشاه و کردستان، ژیوار ، هورامانات ، کمالا

گزارش سفر به روستاهای کورد نشین (ژیوار، هورامنات، کمالا) – قسمت سوم و پایانی

روز سوم، ژیوار

ساعت نزدیک به ۹ صبح بود. آفتاب به اندازه ای بالا اومده بود که گرماش آدمو کمی اذیت می کرد. کسی از اون جاده ی خاکی نمی‌گذشت مگر ماشین هایی که قاچاق گردو و پارچه می کردند. برای اولین بار در طول سفر بود که یک جا نشسته بودم و تقریبا کسی دور و برم نبود، جزء پیرمردی که آروم آروم داشت میومد تا وارد روستا بشه. آرامشی به تمام معنا بر فضا حاکم بود. به یاد کتاب مسخ کافکا افتادم که توی کوله پشتیم برای همچین موقعی همرام بود. مشتاقانه کتاب رو آوردم بیرون و شروع کردم به خوندن.

یک روز صبح، همین که گره گوار سامسا از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به حشره ی تمام عیار عجیبی مبدل شده بود. به پشت خوابیده و تنش، مانند زره ، سخت شده بود. سرش را که بلند کرد، ملتفت شد که شکم قهموه ای گنبد مانندی دارد که رویش را رگه هایی، به شکل کمان تقسیم بندی کرده است…

روی دستم احساس سوزش کردم، آفتاب بالاتر اومده بود و سایه کمی عقب تر رفته بود، منم کمی عقب تر رفتم. هنوز ماشینی در مسیر دیده نمی شد. پیرمردان روستا گوشه ای که به نظر می رسید پاتوق همیشگیشون باشه نشسته بودند. یکی صدا زد بیا اینجا کنار ما بشین، کمی جلوتر رفتم و پرسیدم ماشینی هم از اینجا رَد میشه؟ یکی گفت بله، گفتم از هجیج تا ژیوار چقدر راهه؟ گفت نیم ساعتی میشه، باید منتظر بشینی، فقط ماشین های قاچاق از این جاده میرن، بقیه معمولا از سمت نودشه که جادش آسفالته میرن به سمت ژیوار. خیلی از این مکالمه نگذشت که دوتا ماشین اومدن و با دست تکان دادنی من سوار شدم. راننده عجب مرد نازنینی بود. از زندگی و سختی های زندگی گفت، از وضعیت کار و بار، از خطرات کارش و مسیری که مجبور به طی کردنه. از اینکه تا به حال چند بار به ماشینش تیر اندازی شده و چپ کرده، با دست اشاره کرد به شیشه ی جلو ماشین که ترک های زیادی برداشته بود و گوشه ای از خاطرات آن حوادث بود.

بیشتر بخوانید »

۸تیر
سفر به روستاهای کورد نشین، کرمانشاه و کردستان، بیوند سفلی، هجیج

گزارش سفر به روستاهای کورد نشین (بیوند سفلی،هجیج) – قسمت دوم

روز اول، بیوند سفلی

تا قبل از سفر، انتخاب کرمانشاه و کردستان برای بقیه سوال بود و در طول سفر هم روستاهایی که نامشان را بر زبان می آوردم. درباره بیوند سفلی و موقعیت جغرافیاییش پرسیدم، چشم هایش را بازتر کرد و ابروهایش را بالا برد و با کمی تعجب جوابم را داد. مطمئن و خوشحال بودم از اینکه این چهره قطعا خودش سوال بعد را خواهد پرسید. چهره اش نشان از مکالمه ای داشت که ادامه پیدا خواهد کرد. کمی گذشت، به زبان کُردی گرم صحبت شدند، بعد برگشت و گفت: “تو میخوای بری اونجا چی کار کنی؟” خندیدم. حالا بهانه ای داشتم تا صحبت را شروع کنم، می توانستم کشش بدهم و از شرق و غرب چیزها را به هم نزدیک کنم تا مکالمه طولانی تر شود و آن ساعات سخت تنهاییِ روز اول بگذرد. اما خب مگر چقدر میشد کِشش داد. آخرش دلیل را گفتم و اسم آروین را بر زبان آوردم، فکر می کردم از حضورم تعجب خواهد کرد اما خیلی معمولی مکالمه ادامه پیدا کرد و با چند پرسش کوتاه دیگر پایان یافت. من ماندم و تنهایی و سه ساعتی که با پسرکِ نیسانِ شَوتی فروش (شَوتی همان هندوانه خودمان هست، نام های دیگری چون شامی هم دارد.) گذشت.

بیشتر بخوانید »

۶تیر
سفر به روستاهای کورد نشین، کرمانشاه و کردستان

سفر به روستاهای کورد نشین (کرمانشاه و کردستان) – قسمت اول

 چرا کرمانشاه و کردستان آن هم الان؟

از پاسخ به سوالی شروع می کنم که هر کسی چه قبل از سفر و چه بعد از سفر مرا دید پرسید، چرا کرمانشاه و کردستان؟ پاسخ سوال هم سادست، چون دوست داشتم بروم کُرد ها و زندگی و آداب و رسومشان را از نزدیک ببینم. سادگی پاسخ قبل از سفر با دیدن و فهمی که در طول سفر حاصل کردم تجربه ای شد که نه در طول سفر توان بیانش را داشتم و نه تا چندین روز پس از آن و حالا امروز سعی بر صورت دهی ذهنیاتم دارم.

راستش اینکه چرا رفتم به سمت روستاهای کرد نشین دلیل مهم دیگری هم داشت، یادتان باشد در اینستاگرام، اینجا، از کار داوطلبانه گفته بودم، از اینکه دوست دارم کاری در قالب یک تیم و در جهت منفعت عمومی انجام دهم. ذهنیتش از روزی که اوزان و مارینا را دیده بودم و داستان زندگیشان را از زبانشان شنیده بودم درونم شکل گرفته بود که به قول خودشان یک روزی یک جای دیگری از این جهان همدیگر را خواهیم دید و وقتی آن روز آمد و آنها را مجددا دیدم داستانشان را برایتان بازگو می کنم.

بیشتر بخوانید »

۲۴اردیبهشت
یه ذره بهتر - a bit better

یه ذره بهتر، A bit better

سفر برای ما فقط دیدن مناظر نیست، ما شناخت و کشف آدم ها رو ترجیح میدیم. ما به ارتباط برقرار کردن و به با هم مهربان بودن، به در کنار هم بودن و از هم شنیدن اهمیت می دهیم. به همین دلیل یک دسته جدید به وب سایت اضافه کرده ام تا آدم هایی رو که دوست دارم با فریاد اسمشون رو بر زبون بیارم، در قالب کلمات معرفی کنم باشد که من هم به اندازه ای در کارشان شریک باشم و همین مسبب خوشحالیم باشد.

این سفر آخر دوستانی رو یافتیم و در کنار دوستانی زندگی کردیم که نمی خوام فراموششون کنم و امید دارم که دنیا یک جایی دیگه ما رو به هم وصل کنه یا به قول خود علی که قراره معرفیش کنم “هر اتفاقی دلیلی داره و این دیدار ما قطعا بی دلیل نیست.”

بیشتر بخوانید »

۱۰اردیبهشت
ماتویا

متانویا، ماجرای تغیرِ تفکر، احساس، وجود یا روش زندگی یک نفر

دم دست ترین برداشتی که ميشود از کلمه ی متانویا کرد، تحولی بنيادين در اندیشه و تفکر است، نقطه ی شروع این تحول در چطور و چگونه دیدن حیات پیرامون است. متانویا اهرمی است، برای باز کردن زاویه های بسته ی زندگی و مسیری است که ختم میشود به سلامت و تعالی فکر. طبعا خیلی ها این مسیر را شناخته ایم اما تنها عده ی کمی جسارت به خرج داده تا این تحول را دریابیم.

این یک نداي درونی نیست. تنها یک ثانیه، دقیقه و ساعت هست، یک زمان که روح دستش را به شانه ات زده و در گوشی این را گفته ” اکنون وقتش رسیده که رشد کنی، قد بکشی و صعود کنی…” و پیش خواهد آمد، که گاهی آنقدر غبار اين مسیر در چشمانت بنشیند که بیرون کشیدن هر ذره اش در پیشگاه تو، برابر بشود با زمزمه ی الفبای انسانیت.

متانویا، در فاصله ی زمانی، بسته به میزان یادگیری و باز گذاشتنِ درِ ورودی های ذهن و روح، اتفاق خواهد افتاد و آنچه مطلوب است، اینکه انسان به دور از تعصب، چشمانش را همواره باز نگه دارد و بگذارد گوش کند، زمانیکه ميشنود و نگاه کند، وقتی که می بیند و به این صورت یک پله از اعمال ارادی بالاتر خواهد بود. متانویا به گمانم خواسته، فراتر از حد طبیعی و معمولی که میتواند خاص شرایط، زمان و مکان باشد بينديشيم و فکر کنیم.

ما آرزومنديم در این مسیر انتخابی قدم برداشته و بمانیم.

بیشتر بخوانید »

۱۲فروردین
حکایت من و ترسِ از قافله جا ماندن

حکایت من و ترسِ از قافله جا ماندن

آیا من دچار اختلال ترس از قافله جا ماندن (Fear Of Missing Out) هستم؟

وب سایت ویدوال چند روز پیش مقاله ای با عنوان چگونه بر ترس از جا ماندن از قافله زندگی غلبه کنیم؟ منتشر کرد که تا عنوانشو دیدم سریع رفتم که بخونمش و بدونم که ماجرا از چی قراره، یه جورایی فکر می کردم که به این اختلال مبتلا هستم.

ترس از قافله جا ماندن چیست؟

تعریف ترس از قافله جا ماندن، نقل قول از مقاله ویدوال رو همین پایین آوردم که اول اینو بخونید تا بعد ادامشو بگم.

ترس از جا ماندن یا از قافله جا ماندن (Fear of missing out) یکی از بدترین عادات انسانی است. به این اختلال به اختصار FOMO هم می‌گویند. وقتی ما خود را درگیر و مشغول کارهایی که دیگران مشغول انجام آن‌اند می‌کنیم، جایی که آن‌ها زندگی می‌کنند، کار می‌کنند یا معاشرت می‌کنند، ما در حال از دست دادن لحظه و ثانیه‌ای از زندگی خود هستیم. هر لحظه‌ای که از دست می‌دهیم همان زمان‌های ارزشمند زندگی ماست. در واقع FOMO یا ترس از قافله جا ماندن آن‌قدر در دنیای امروز شایع شده که اگر حواس‌مان نباشد به‌سرعت ما را هم درگیر خود می‌کند.

بیشتر بخوانید »

۳فروردین
دیدم؛ فیلم The Pianist، دنیای من و قهرمان فیلم ها

دیدم؛ فیلم The Pianist، دنیای من و قهرمان فیلم ها

اینکه یک روز بتونم یک آلت موسیقی رو بنوازم یه رویاییه که می دونم با خودم به گور خواهم برد، اما طبق قوانین نانوشته ی حاکم، پدر و مادرها نداشته های خودشون رو دوست دارند در فرزندشون ببیند ولو که تلاشی هم نکنند و من امیدوارم که شاید او بتواند این جای خالی را برای پدرش پرکند.

برای ادریس که میزبانمان بود از تلاش های Andrew جوان فیلم Whiplash 2014 برای تبدیل شدن به یک درامر گفتم و اینکه جسارت ، جرئت و پشتکار او مرا تحت تاثیر قرار داده و اینکه در انتهای فیلم مثل تمامی فیلم هایی که قهرمانانش مرا تحت تاثیر قرار داده اند، آرزو کردم که جای او می بودم و به یک درامر تبدیل می شدم. ادریس هم فیلم The Pianist 2002 رو پس از شنیدن حرف ها معرفی کرد.

بیشتر بخوانید »

۲۸اسفند
سفر به هرمز، به یک بوم نقاشی

سفر به هرمز، به یک بوم نقاشی

اسکله ی بندر عباس شروع سفر ما بود، سفری که هرچند زمان محدودی رو بهش اختصاص داده بودیم اما هیجان بالایی براش داشتیم. نکته ای که از همون لحظه های اول ذهنمو به خودش مشغول کرده بود، وجود حنانه و سختیهایی که قطعا با وجود یک دختر دوساله متحمل ميشديم اما به شخصه اصلا احساسش نمیکردم، با وجود اینکه ما دو روز قبلش هم در بندرعباس مهمان دو تا از دوستاي خیلی خوبمون بودیم.

بیشتر بخوانید »

۲۵اسفند
مریم رها، سایت سبکتر

برای یک سبک بال، مریم رها

از پایین به بالا نگاه میکنم، از این جایی که هستم به آن جایی که هستی. یک جورایی شبیه به همان کوله به دوش های نیوزلند که در خیالت می گنجید کوله هایشان پر از پول است، من اما خیال پر از پول بودن کوله ات را ندارم اما خیال پر از روح بودن وجودت را چرا. زمان های بسیاریست که واقعا نمی دونم تکلیف من و زندگی با هم دیگه چیه. روی مدار فکرم چرخ و غلط می خورم و زوایای متفاوت خودم رو می بینم. حالا می دونم که دوره قبلی زندگی گذشته، درس، کار، علم و فن، خانواده، همه و همه، لذت ها و تجربه ها در جریان کسب شدنه، اما غیبت یه لذت عمیقا خودشو نشون میده و اون سفرِ!

بیشتر بخوانید »

استفاده از مطالب متانویا با ذکر و بدون ذکر منبع بلامانع است. Copyright © 2015- 2018